بهترینها
پيرمردي تنها در مينهسوتا زندگي ميکرد. او ميخواست مزرعه سيب زمينياش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که ميتوانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامهاي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .من نميخواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شدهام. من ميدانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم ميزدي" .دوستدار تو پدر". پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحهاي پيدا کنند.
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و ميخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سيب زمينيهايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا ميتوانستم برايت انجام بدهم.
نتيجه اخلاقي: هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد ميتوانيد آن را انجام بدهيد .
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد .
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت :
- خدايا !
ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه ، ابرى سياه ، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت
و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :
چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كريم !
از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم
اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟
هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟
هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟
من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟
مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت :
- اى خداى من !
من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود به من بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟
ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟
اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه :
اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟!؟!؟
- تپه بهشتي
پسرک در بالاي تپه، در ميان علفهاي بلند هرز خود را مخفي کرده بود و همچنان که قلبش تند تند ميزد به پايين خيره مانده بود. به مزرعه گندمهاي طلايي فام نا انتها، به رودخانهاي نيلگون که آن پشتها جاري بود و به جنگل پرپشتي که در پشت تمام اينها خوابيده بود مينگريست. پسرک مشتاقانه به مزرعه چشمدوخته بود. عده اي در ميان خوشه هاي بلند و زرد مشغول درو بودند و گاه و بيگاه سرهاي افتاده مشغول کار برميخواستند و چهرهاي آفتاب سوخته از دوردست پيدا ميشد. پسرک همچنان مينگريست، به مزرعهدار کهنسال، کارگران و به دخترکي که در آن ميان مشغول کمک به بقيه بود.
پسرک چند روز قبل هنگامي که براي ماهيگيري از کنار مزرعه رد شده بود، ناخود آگاه احساس کرده بود چشماني نگاهش ميکنند و برگشته بود. چشماني که ديگر نتوانست از فکرشان خارج شود. تمام روز چوب ماهيگيريش را در آب رها کرده بود و بيحرکت بر تخته سنگي در کنار رود نشسته و به تصوير دخترک ِدر آب خيره مانده بود. آن روز هيچ صيدي نگرفت و ماهيها يکي پس از ديگري از دستش ميگريختند و او نميتوانست از چنگال اين حس عجيب که تمام وجودش را فراگرفته بود، رهايي يابد. نميدانست چه کند، هر بار که آن چشمان را در رويا بازميديد، حالت عجيبي فرا ميگرفتش. دلش هري پايين ميريخت و شادماني صورتش را سرخ ميکرد. چند روزي بود که هر صبح خروسخوان برميخواست و خود را از سمت ديگر تپه به بالا ميرساند و دراز ميکشيد و دزدانه دخترک را از بالا مينگريست. در تمام طول روز به اين فکر ميکرد که نام دخترک چه ميتواند باشد. نامهاي مختلفي را ميسنجيد و با ظاهر او مطابقت ميداد و تنها چند نام را براي او متصور بود. چند نام خاص را.
هيچکس نميدانست که پسرک را چه ميشود. صبح زود ناپديد ميشد و بعد از غروب خسته و کوفته تن خستهاش را به خواب ميسپرد. هيچکس باور نداشت که چگونه هفتهاي است که ديگر از شيطنتها و خرابکاريها خبري نيست و ديگر پدر يا مادري با کودک کتک خورده خود براي شکايت بر در نميکوبد. درو ي مزرعه رو به پايان بود و نگراني غريبي بر تمام وجود پسرک حکمفرما شده بود. نميدانست چه کند، بايد راهي مييافت تا خود را به او برساند. ميتوانست خيلي ساده و راحت دخترک را در وقت استراحت ناهار بيابد و تمام داستان را برايش بگويد، اما نه. فکر ديگري بايد ميکرد. و نوري در ذهنش جرقه زد. فرداي آن روز صبح بسيار زود، ساعتي زودتر از هر صبح زود ديگري به سختي از خواب برخواست، خود را به مزرعه رساند و منتظر ماند تا بقيه بيايد. کمکم کارگران و مزرعهدار پير سر و کلهشان پيدا شد. بهانهاي جور کرد، بهانهاي مذهبي براي کمک به ديگران و از نذري گفت که بايد ادا کند؛ و اينچنين خود را به جمع دروکاران ملحق ساخت. اما آنروز ديگر سراغي از دخترک نبود. هر چه تلاش کرد تا او را بيابد به جايي نرسيد، ميانديشيد که شايد در وقت استراحت پيدايش شود، اما باز هم از او خبري نشد.
در آخر کار، وقتي همه به طرف دهکده ميرفتند، در راه جوانکي را به حرف کشيد و خصوصيات ظاهري دخترک را شرح داد، اما جوابي که شنيد بسيار شگفتانگيز بود. کارگر جوان به او گفت: «پسر جون من که امسال دختري رو تو مزرعه نديدم، راستش اينها که ميگي درست شبيه آنجلاست، دختر مزرعهدار، اما، …، اما اون دختره ي بيچاره که زمستون پارسال از ذاتالريه مرد!»
نظر یادتون نره